

درمانجو
نسترن - ۳۳ ساله
گاهِ درمان
15 اردیبهشت 1404 | ۲۴ هفته
گونهی درمان
رواندرمانی AEDP
من با یک سوال وارد درمان شدم؛ یک سوال ساده: «چرا با اینکه همهچیز در زندگی من سر جایش است، هیچچیز برایم معنا ندارد و همه چیز این اندازه بی معناست؟!»
آن موقع فکر میکردم درمان قرار است کمکم کند اضطرابم کمتر شود، خوابم بهتر شود و یا اینکه ذهنم آرامتر شود. حتی اگر عمیقتر نگاه میکردم، نهایتاً انتظار داشتم یاد بگیرم چطور با زندگی کنار بیایم. اما اصلاً تصور نمیکردم قرار است نگاهم به خودِ زندگی عوض شود!
جلسات اول، بیشتر شبیه گفتوگو بود تا درمان به معنای رایجش. نه نسخهای داده میشد، نه تفسیرهای سنگین. اما چیزی در نحوه پرسشها متفاوت بود. سوالها فقط درباره «چه اتفاقی افتاده» نبود؛ درباره «چطور داری به اتفاق نگاه میکنی» بود.
کمکم متوجه شدم سالهاست زندگی را مثل یک مسئله منطقی میبینم. چیزی که باید حل شود، کنترل شود و از آن عبور شود. ساالها بود که احساساتم برایم مزاحم بودند. تردیدها نقص محسوب میشدند. و خودم… پروژهای ناتمام!
در یکی از جلسات، وسط حرفهایم گفتم: «من همیشه فکر میکردم اگر بفهمم چرا اینطوریام، همهچیز درست میشه.» جوابی از طرف درمانگرم نیامد. بهجایش، سکوت بود و سکوت… سکوتی که عجیب بود! چرا که اصلا شبیه فکرکردن برای پیدا کردن جواب نبود؛ شبیه دیدن بود. و بعد، جملهای که آن روز شاید کامل نفهمیدمش، اما در من جا خوش کرد: اینکه بعضی چیزها قرار نیست حل شوند، قرار است زیسته شوند.
این جمله مسیر درمان را عوض نکرد؛ مسیر نگاه من را عوض کرد. درمان جلو رفت و نشانهها و علایمام خفیفتر شدند. اما چیزی که آهسته و بیسروصدا تغییر میکرد، نسبت من با «بودن» بود. دیگر همهچیز را به دو دسته «درست» و «غلط» تقسیم نمیکردم. ابهام، نقص، ندانستن… کمکم جایی در وجود من پیدا کردند.
یک روز متوجه شدم دیگر از اینکه پاسخ قطعی ندارم، وحشت نمیکنم. حتی گاهی برای اولین بار، کنجکاوم. کنجکاو نسبت به خودم، نسبت به دیگران، نسبت به زندگیای که همیشه میخواستم ازش جلوتر باشم.
و اما حالا پس از پایان درمان… باید بگویم پایان درمان، برای من شبیه بستهشدن یک پرونده نبود. شبیه این بود که پنجرهای باز شده باشد که دیگر نمیشود ندیدش. من همان آدم قبلیام، با همان سرگذشت، همان زخمها، همان محدودیتها. اما زاویه دیدم عوض شده.
الان زندگی را فقط چیزی نمیبینم که باید از پسش بربیایم. آن را فضایی میبینم برای تجربه، برای معنا ساختن و نه الزاماً معنا پیدا کردن. دیگر خودم را مرکز همه قضاوتها نمیدانم و همین، سبکترم کرده.
در این فرایند، من فقط آرامتر نشدم. من به شکلی عمیقتر جا افتادم در جهان. و اگر بخواهم صادق باشم، این تغییر از جنس درمان نبود؛ از جنس دگرگونشدن نگاه بود. و وقتی نگاه عوض میشود، آدم، بیآنکه متوجه شود، دیگر همان آدم قبلی نیست.
شایان اشاره است که گرچه تلاش شده تا این داستان، پایبند به درونمایهی نگاشتههای نویسنده باشد؛ ولی بر پایهی سیاست محرمانگیِ وهومن، در راستای نگهبانی از مرزهای درمانجویان، همهی دادههای شناساییپذیرِ یادشده در این نوشته، دگرگون شدهاند.